خدایا
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 17:15
خدایا چرا نمیشه که بیاد؟ من که بخاطر تصمیم اشتباهم بخاطر جداییمون عذرخواهی کردمxa0 پس چرا هنوز از من دورهxa0 دیگه xa0نمیتونم دووم بیارمxa0 خدایا دیگه کارم تمومه xa0دیگه من نیستمxa0
ding
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 17:15
چند روزه اومدم خونمون انقده خوشحالم که حد ندارهxa0 تازه عروسی هم دعوتیمxa0 حالا من چی بپوشم مهمه خلاصه که شدیدا خوشحالمxa0 خدایا هزاران مرتبه شکرتxa0
بو خودا
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 17:15
خوب xa0بعضی چیزا دست خود آدم نیستxa0 مثل دوست داشتن کسیxa0 من همسرم دوست دارم شاید عاشقشم xa0نمیدونم اما این حس میکنم xa0که گاهی xa0دیوونه وار دوسش دارم و گاهی xa0ازش متنفر میشمxa0 اما xa0از وقتی اومدیم خونمون xa0یادم نمیاد که ازش xa0متنفر شده باشم xa0 تو این 7 ماه xa0فقط روز به روز xa0عاشق تر شدمxa...
دوباره من و تنهایی های شبانم
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 20:39
دوباره xa0تنها شدمxa0 امروز رفتxa0 و نکته جالب اینه که xa0 هرکاری کرد و هر جوری حساب کرد xa0 دید نمیشه بعد تولد من بیاد برعکس xa0همه چی دست به دست هم داده (درواقع خدا میخواد) که اون روز تولدم کنارم باشه خوب xa0 من موندم و 50 تومن واسه 14 روزxa0 به نظر کم نیس؟ یعنی کلا نمیتونم برم خریدxa0
مزخرف، خوب
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 20:39
خوب همه چی خراب شد همه بودن جز اونی که باید باشه سورپرایز شدم xa0درحالی که خبر داشتم قراره سورپرایز بشم xa0به مزخرف ترین نحو ممکن xa0 خوب امشب هم xa0داره میگذره xa0انقد نشستم xa0صاف شدم xa0 کمرم xa0پوکیدxa0 همه هم که کلا xa0 ترکی xa0ور ور میکنن xa0البته xa0یکم پیشرفت کردم xa0خیلی سعی کنم میتونم دوتا...
اینم از امروز
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 18:47
امروزم نزریم دادیمxa0 اما دیگه نزر کنم چیزایی نزر میکنم که xa0احتیاج به کمک اون نباشه xa0که مثلxa0امروز تنهام بزارهxa0
اطلاعیه برای دوستان
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 18:10
دوستان من از احساسات روزانم نصبت به xa0زندگیم xa0و اتفاقات روزانم مینویسمxa0 xa0 برای همین نوشته هام تناقص داره باهم xa0
امشب پیش من میخوابه
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 3:16
داره میاد xa0تو راهه xa0 از خوشحالی نمیدونم چیکار کنمxa0 اما هنوز حسم بهش نه بیشتر شده نه کمترxa0 هنوز همونجوری دوسش دارم xa0از همون کاراش متنفرمxa0 از همون اخلاقاش عصبی میشمxa0 حتی الان که به اون کارا و اخلاقاش فکر میکنمxa0 اما الان مهم اینه داره میاد اینجا پیش من و من از الان تو دلم عروسیهxa0 اصن ...
دعا
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 3:20
خدایا xa0شرآدمای اضافه و فرصت طلب رو از زندگی همه دور کنxa0
بود و نبودش
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:44
این همه بخاطر نبودش و دوریمون xa0ناراحتم xa0 حالا انگار بود چیکار میکردxa0 هیچی به من توجه نمیکرد که xa0با این نکبتای خواهراش xa0بازی میکردxa0 انگار همسن اوناس یا پی ولگردی و کوفت خوردن با رفیقای مزخرف تر از خودش بود تا نزدیکای صبحxa0 والا xa0بود و نبودش یکیهxa0
من از زندگیم راضیم کلا
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 18:17
من در کل از زندگیم راضیم xa0xa0 اما زندگی xa0زیاد غم داره و xa0واسه من xa0کلی از عمرم تا به امروز xa0مجبور به صبر بودم xa0چون کاری از دستم برنمیومدxa0 اما xa0از اون جهت از زندگیم راضیم که xa0واسه خواسته هام جنگیدم xa0و آخرسر هم به تمام آرزوها و خواسته هام رسیدمxa0
اه اه اه اه
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:55
دیروز رفتم عکسای عروسیم گرفتم xa0گفته بودم تو سی دی هم برام بریزهxa0 اومدم خونه سی دی رو نگا میکنم xa0میبینم نصفه عکسا نیستxa0 بهش میگم چرا ؟ میگه ما عکسای تالار نمیریزیم فقط چاپ میکنیمxa0 حالا من چه گلی بگیرم اگه همش چاپ کنم xa0200 یا 300 پولشون میشهxa0 مردشور این زندگی ببرن که همش مزخرفهxa0
اه اه اه
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 23:41
انگار همه چی دست به دست هم داده که من بیشتر تنها بمونمxa0 امروز باید کلاسام شروع میشد ولی زنگ زدم گفت xa0هنوز معلوم نیستxa0 چقدرم که ترکی سخته xa0اصلا نمیشه فهمیدxa0 اعصاب ادم خورد میشهxa0 میشینن کنار هم میگن میخندن xa0تو هم عین بز فقط نگاشون میکنیxa0 شام امشبم بامن بود خرجشم پای من بود xa0 ولی حال ...
والا
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 23:41
دلم تنگ شده شدیدددد واسه دانشگاهxa0 اخ چه روزای باحالی بودxa0 کل کل با استاداxa0 پارک آب و آتش و قرارام و اسکل کردن دوس پسرام واااااایی که چقد خوب بود هی روزگارxa0 خنگول این ترم لیسانس میگیره اونوقت من xa0تو فکر اینم که xa0تا پنج سال دیگه چیکار کنم قصد وام تموم میشه و من اصن خونه ای دارم یا نهxa0 شا...
ش
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 23:41
شب بیداریxa0 امشب هم مزخرف خواهد بودxa0
وای
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 23:41
xa0 برادر شوهرم 38 سالشه xa0اونوقت مادر شوهرم دنبال یه دختر 20 ساله اس براشxa0 چه توقعاتی داره هاxa0 حالا من یه غلطی کردم اومدم پسرت قبول کردم خر که مثل من پیدا نمیکنی دیگهxa0 xa0 تازه ما هم انقد فاصله سنی نداریمxa0
اینم از غذا پختنم
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 1:10
دوشبه من غذا درست میکنمxa0 دیشب الویم بی نمک شدxa0 امشب عدسیم بی مزه بود با این که همه چی داشتxa0 انگار فقط خونه خودم میتونم غذا خوب بپزمxa0 البته میگفتن خوشمزه شده ولی من خوشم نیومدxa0
سومین شب
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 1:10
همش سه روز از رفتن همسرم میگذره و من فکر میکنم یه قرن گذشتهxa0 xa0 هم ازش شکایت میکنم هم طاقت دوریش ندارمxa0 xa0
اقایون
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 11:32
دوستان آقایی که لطف میکنند و وبلاگ من رو میخونندxa0 در جریان باشند بنده به هیچ عنوان اهل رفاقت با دیگران xa0و خیانت xa0به همسرم نیستمxa0 این وبلاگ تنها برای نوشتن حرفای دلم ایجاد شدهxa0
اولین شب جدایی
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 17:51
امشب رفت تهران xa0منم به خواست خودم تنها موندم بناب تا کلاس رانندگی برم راستش از حرفش که گفت نزاشتم تو خماریم بمونه حرسم گرفت همون حرفایی که چند پست قبل نوشتم برای همین گفتم من بیاره اینجا برم کلاس که یه ماه ازم دور بمونه تا قدر من بیشتر بدونه تا بفهمه خماریی چیهxa0 اما هنوز هیچی نشده خودم به غلت کر...